برج و بارو
آدمی به امید زنده است و به دروغ
قاب عکس را سمتش می گیرم و تقریبا فریاد می کشم : این منم! طوری نگاه می کند که بعد از چند لحظه خودم گردن می کشم برای تماشای این " من " که حالا جا گرفته توی دستهایش و نگاهم که می خورد به برق زنده ی چشم های توی قاب اضافه می کنم " در واقع این من بود! سه – چهار سالگی من". من ِ امروز انگاری دستپاچه ی غریبگی هایش با همه ی من های توی همه ی سالها و روزها و حوادث گذشته ، جا خوش می کند کناره ی تخت . بعد به کفش دوزک ِ تنها و فراموش شده ای فکر می کنم که خال هایش را همراه آرزوهایش جا گذاشت کنار حجمِ سبزِ اتفاقات و فقط لکه ی کوچکِ قرمزی ماند روی دامن بهار. طفلکی کفش دوزک بدون بخشی از آنچه قبل از این بود نمی توانست آن طور که باید باشد. همانطور همراهِ خیال ِ خال های گم شده هم حواسم هست کمی آن طرف تر ایستاده به تماشای با قی قابها .بی سر و صدا چهارتا نقطه ی سیاه توپر می کشم کناره ی صفحه ی اول کتاب و زیرش می نویسم، این ها را برای تو کنار گذاشته ام... چه می گفتیم ؟هان ، حرف گذشته بود . صیاد بود و دام بود و صید بود که فرصت رهایی داشته و نرفته بود. مانده بود، دل سپرده بود به صیاد که خیال برش داشته بود به تور و حیله صید کرده او را . مانده بود ، و رفته بود! دلش رفته بود . تنها رفته بود و تنها مانده بود و تنها رها شده بود . همه ی این ها فعل گذشته بودند . بودهای روزگار یکی بودن و نبودن . کبوتری باز آمده بود ، دانه ای برچیده بود، دامی نبود و صیادی ...صید کرده بود دلی را . صیاد دلی شکسته بود و دلش شکسته بود و تنها بود هنوز. این همه گذشته بود...صیادی بود و صیدی نبود و دلی نبود و بیدلی مانده بود که قصه ای هم نبود و باز این هم گذشته بود ...نه نگذشته بود . مانده بود که کسی باشدو بماند و بسازد حکایتی که روایتش بتوان . قصه ای بود و روایت گری بود و تعبیر و تفسیری خوش اما حقیقت نبود . مانده بود تا زمانه ی نقل کردنش بیاید.یکی بود و یکی نبود، دلی بود و بیدلی بود و صاحب دلی هم و همه ی این ها گذشته بود، و گذشته هست و می گذرد هم . دوم: "جانت را شتاب زده یا از روی دلخوری تباه مکن.پدرت تو را دوست می دارد فارامیر و عاقبت آن را به یاد خواهد آورد" ارباب حلقه ها،کتاب سوم . افسانه ها را بسیار دوست میدارم، هنوز هم و تا همیشه ی بودنم شاید . خیلی وقت ها توی همه ی این نه سال به هم که می ریزم تکه هایی از همین سه گانه را می خوانم ، ترانه های الفی را و شرح نبردها را هم . آرام می شوم" کمی". حواسم را پرت می کند، دور می کند و کمی روشن هم! سوم: هی دوست دارم توی جلسات دفاع رشته های مختلف باشم و آدمها را تماشا کنم، کلمه ها را تماشا کنم، صدا ها را تماشا کنم و ببینم راستی چند تای این آدمها بعد از این همه زحمت و اعلام نمره ها توی دلشان زمزمه نمی کنند"خب حالا که چی؟". این سوال بزرگ ترین دغدغه ی فلسفی نسل من است! باور کنید. اصلا از همه ی اینها گذشته خوره ی پایان نامه گرفتم، هی دلم می رود برای همه جا بودن. یه اتفاق خیلی خیلی کوچیک - برای شاید "هیچ" شده دلتون بخواد بزنید زیر گریه ؟ نه یه بغض یا تر شدن ساده ها! های های بزنید زیر گریه! الان توی همین حالم...زندگیم مث یه گوی شیشه ای کدر شده توی دستامه و گاهی واقعا دلم میخواد رهاش کنم ...بندازمش زمین ...خلاص. شده برای کسی "همه " باشی؟ تنها کس باشی، جای دوست ، جای خانواده، تکیه گاه و سنگ صبور، همه چیز و همه کس؟ شده تنها گوش شنوا باشی برای آدم یا آدمهایی؟ من زیاد شده که "همه " بوده ام . برای آدمهای زیادی هم . سخت است این که کسی با توجای خالی خیلی ها را پر کند... می شکنی، تکه تکه می شوی و هر تکه ات می نشیند جای یکی از آن همه آدمی که نیستند و همیشه هم نیمه کاره ، همیشه هم کمی هستی و یک روز می شود که "هیچ" نباشی. کمی بودن از نبودن هم تلخ تر است . من زیاد شکسته ام ، زیاد می شکنم ، زیاد می شکنندم این طور . من برای خیلی ها به قدر یک فوج آدم گوش داده ام و حرف زدم و دلداری داده ام و بوده ام، زیاد بوده ام، زیادی بوده ام. بعضی تکه هایم جا ماند، پیش همان ها ماند و حالا حس می کنم رو به محو شدنم کم کم . کمی از من مانده برای خودم که باید جای خیلی ها را پر کند برای خودش که خیلی کم است که خیلی خسته است که خیلی تنهاست و خیلی هم کم آورده این آخری ها . شده بترسی از تلخی های گذشته ات برای دیگری که بسیار دوست می داری؟ من ترسیدم . امروز برای تو ترسیدم، برای تکه شدن تو، برای شباهتت به من . مبادا تکرار من باشی! ترس های خودم همه عمر را بس است... اینجا ، روی این صندلی _که همچین راحت هم نیست _ کلماتم می پرند، حرف هایم گم می شوند ، خودم گیج . هول برم می دارد مبادا حرف زدن یادم رفته باشد یا همه ی این ها را یک جایی توی مسیر گم کرده باشم یا سپرده باشم به غریبه ای یا ...بعد دوست دارم همینطور صامت بمانم و تو هی سر تکان ندهی به نشانه ی فهمیدن . خاک نشسته روی میز بزرگ شیشه ای ، ردّ قدیمی ِ چندتایی لیوان هم هست . شاید هم فقط یکی که چندباری باری جابه جا شده . شبیه آدمها که وقتی جایشان را عوض می کنند فکر می کنی عوض شده اند، آدم دیگری هستند ، چندتایی آدم جدید. تغییر می کنند اما تازه نمی شوند! میدانی؟ آدمها اینطور هستند . بعد از تغییر نباید رد حضورشان را بگیری تا به حسرت برسی . اینجا، قسمتی از من ، کنار کلماتی که مضطرب مانده اند و معطل از امروز برای فردا می ترسد . آدمهایی شبیه من همه ی عمر تکیه شان به کلمه هایشان است . به واژه های آشنای غربت زده شان .حرفشان را می زنند، حتی اگر نیمه کاره ، حتی اگر پنهان و تیره و خواب رفته ، کلامی بایدشان تا زنده بمانند. میدانی؟ پ.ن: مهتاب، سلام مرا به شاه چراغ ، به حافظ ، به بهار نارنج های شیراز برسان و بگو من اردی بهشت ِ این شهر را به خودم، به دلم قول داده ام . می آیمش یک روز... من این باران های اردیبهشتی را عاشقم هنوز، حتی وقتی خاطره ها را گم می کنم. تو با چتر آلبالویی دسته عصائی ات ایستاده ای سمت دیگرِ خیابان –همیشه – و آمدنم را تماشا می کنی . من نمی رسم –هیچ وقت _ و جایی میانه ی این عبور می مانم وخیابا ن عریض تر و دور تر و عجیب تر می شود و باران که می زند تو همانطورزیر چتر آلبالویی عزیزت جای هر دوتایی مان خیس می شوی . من آدمها را تماشا می کنم و رد شدن های عجول آدمها را تماشا می کنم و تنهایی های حجم دار و بی رنگ آدمها را که بخار می گیرد و نگاه های خالی را و اردیبهشت عزیزم _عزیزمان_ را. باران های بهاره نگرانی ها را می شویند و جاری می کنند و می برند مثل مسکن هایی با اثر کوتاه مدت . مثل موهای نرم و قهوه ای ِ کوتاه شده ی تو که شال رویشان سُر می خورد و می لغزد و انگشت های مرطوبت که کنار می زندشان همراه همه ی نگاه های غریبه . فکری به حال تابستان باید کرد. لحظه ها و روزهایی هست در زندگی آدمها شبیه به " نقطه ی عطف " که روندِ نمودار زندگی را به شکل قابل توجهی تغییر می دهد . اتفاقات کوچکی با پیامدهای بزرگ! تغییر همیشه با بهانه های کوچک آغاز می شود . این چند روز اخیر برای من شبیه یکی از همین نقطه ها بوده ، حالا این که نمودار صعودیست یا نزولی و چه شیب حرکتی دارد خبر ندارم اما...تغییر کرده ام. نگفتم قهوه دوست ندارم ، بوی سیگار نفسم را تنگ می کند و توی همین شهر شلوغ و عجول کافه هایی می شناسم با پنجره های نورگیر و آدم هایی که لبخند روی لب هاشان هست و آرامش میانه ی نگاهشان . نگفتم اردی بهشت ماهِ تماشای پروانه هاست ، ماه ِ تمنای باران و خنده های خیس و پیاده رفتنِ مسیرهای تکراری بارها و بارها . نگفتم چه قدر درد ، چه قدر بغض ، چه قدر حرف روی لحظه ها ، روی روزهاو روی سال ها یم مانده ، روی بیست و چهار سالگی ام سایه انداخته . همه ی دیوانگی هایم را تا کردم و گذاشتم توی جیب سمت چپ مانتوی مشکی ام و نشستم به تماشای تو . آمده بودم که گوش کنم ، آمده بودم که تو حرف بزنی. پ.ن: گم شده ی کدامین خاطره ای که هیچ اتفاقی تازه نمی کند تو را... پ.ن : دلگیر نباش باران، آدمهای شهر من از خیس شدن می ترسند...
برچسبها: خواب و خیال های خوش
برچسبها: قصه های بی سر و ته
برچسبها: من نوشت
برچسبها: من نوشت
برچسبها: نامه نگاری ها
برچسبها: نوشته بر باد
برچسبها: نوشته بر باد
برچسبها: چندخطی ها
برچسبها: چند خطی ها, من
برچسبها: چند خطی ها
| Design By : Pars Skin |


