تبليغاتX
محرمانه 1318


محرمانه 1318

دل نوشته های دوستانه ی ما

روزهای ابری

تیره تر از

شب های مهتابی نیستند

دلگیرترند اما

شاید

و شاید که

این حکایت انتظار ما از لحظه هاست

و قصه ی دلگیری ما ازهم

...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:36 توسط حباب| |

شاید بهتر بود

جای نام کوچکم خالی می ماند

در شناسنامه

وقتی حتی خودم

به نام نمی شناسم

این تصویر تب زده ی روی آینه را

واگر که آینه روشنایی است

و روشنایی گرما

پس سردی از سرانگشتان این غریبه است

که به ابدیت نگاه من

خیره شده

نشانی اش را می دانم

میان کابوسهایم لانه کرده

و از وحشت هر روزه ام تغذیه می کند

شبیه من است

وقتی که دل سردم

و یا شاید شبیه خودٍ دل سردی است

این اواخر

شباهت هایمان حماقت وار شده !

یک هم آیندی ساده

اثبات می کند

که ما یکی هستیم ...

گرچه نباشیم !

یعنی که چه فرقی می کند

منطقی باشی یا نه

اگر که موجودیتت نفی شده باشد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:1 توسط حباب| |

به این همه سوال بی جواب

تو تکیه می کنی و من

به خاطرت نمی رسم هنوز

به شب نشسته این خزان

و من به گرده ی بهانه ها

و من به باده ی جنون

نشسته ام

نشسته ام هنوز

پانوشت :کامپیوترم خرابه و اوضاع دانشگاه هم اونقدر به هم ریخته س که کافی نت اومدن هم کار راحتی نیست ،دیر سرزدن هامو به بزرگی خودتون ببخشید

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:24 توسط حباب| |

مرا بی بال میخواستی

بدون شوق و شیدائی

رها از قید و بند خود

اسیر دست تنهائی

عروسک وار میخواستی

به فرمان دلت باشم

شکوفه بودم و اکنون

سرابِ حاصلت باشم

من از تو درگریزم یا

از این تکرار طولانی

کجا ماندست امّیدی

برای دل پشیمانی

من و تو هرگز و هرگز

به ما بودن نپردازیم

چرا خون بازی شب را

دوباره از سراندازیم

پانوشت :هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:14 توسط حباب| |

مرا

به گناه ناکرده می بخشند

این قبیله ی پر قیل و قال و غمزده

این است

حکایت ناسپاسی ما

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:38 توسط حباب| |

حال شب خوش نیست

حال من بد تر

فکر می کنم

گل های شب بو

دل به ماه داده اند

وگرنه چه کسی روز را

به عشق شب طی می کند

به یاد تاریکی

من اما خاطرم نیست

این همه روز و شب

به یاد چه کس طی شد

لحظه های من انگار

از ازل تا به ابد ناخوشند ...

پانوشت : کوزه گر این بار  تشنه خواهد ماند  - کوزه ی شکسته ی من می

شوی ؟

 عکس آب

خانه ی باد 

سایه ی  من می شوی ؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:56 توسط حباب| |

من می دانستم

که دلبستگی

چشم هایم را خواهد بست

هرگز نخواستم

که جای کسی باشم

اگر که کسی

جای من نبود

یعنی چه فرقی می کند

دل به چه کس بسته ای

اگر چشم دلت

باز نباشد ...

پانوشت : از همیشه گیج ترم -از همیشه خسته تر

آغاز و انجام قصه ی ما کجاست ؟

پانوشت ۲:موقع ثبت نام کنکور ارشد هم رسید -به طرز جالبی احساس حماقت می کنم !

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:56 توسط حباب| |

مخواه

که یهودای تو باشم

که من بیش از تو

به باورت

ایمان داشته ام

مسیح من اگر نیستی

مسلخ من مباش !

پانوشت :کامپیوترم اساسا مریض احواله

تاخیر در پاسخگوئی و سرزدنهایم را به بزرگی خود ببخشید

پانوشت ۲:زمان در لحظه های بود و نبودت گم شده -لحظه ی آشنایی یک ساله می شود ...

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:6 توسط حباب| |

هرگز

ندانستم

دوستم داري يا نه

هرگز

ندانستي

دوستت دارم يا نه

ميان اين همه نا دانسته

ما به چه دل بسته ايم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:53 توسط حباب| |

من

مانده ام هنوز

حكايت روبه و كلاغ

حكايت مكر اين يكي است

يا

حماقت آن ديگري ؟!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:56 توسط حباب| |


Design By : Night Skin