|
بسیار ها سخن برفت و نهان تر سخن بسی...
|
نمی شود که تا همیشه شانه به شانه ی شب ایستادبه تماشای روزگاری که گذشت بر ما و در ما و از ما. تو که عطر ابدی شب بوهای باران خورده نیستی، یا افسانه ای ماندگار که سینه به سینه و نسل به نسل در تمام "من " های زندگیم تکرار شوی تا برسی به آینده ای که خواهم زیست.تکراری هم باشی، گرمای نفس گیر ظهر تابستانی . می توان از تو گریخت به سایه ای، فصلی یا جایی دیگر. می توان از تو گریخت به دیگری ...و رها شد، چون اتفاق ناخواسته ای که نیمه ی افتادن رها شده.
من می خواستم، یا که شاید آرزو می کردم، تو چیزی بیش از چند کلمه باشی در این تکرار نفس گیر دچار شدن های ناخواسته ی دیگرانی که نمی فهمیدم. می خواستم مشتم را که باز می کنم شوق ماندن وسیع تر از برهوت رفتن های تکرار شده ام باشد. می خواستم بمانم، جایی برای ماندن داشته باشم،جایی برای ماندن ساخته باشم ...میخواستم دست بردارم از مدام از دست رفتن های همیشگی محض خاطر ترس از دست دادن.می خواستم ترس و تردیدهایم را جایی خاک کنم و بگذارم تو خواسته ی کوچک طلبکارانه ام از دنیا یا حتی اشتباه کوچک احمقانه ام-اگر لازم بود- باشی می خواستم سهم کوچک فراموش شده ام را از زندگی پس بگیرم ، به آغوش بکشم ، نوازشش کنم و بگویم، تمام شد عزیزم...رسیدیم! می خواستم آدمها دست از سر من و دنیای کوچک تک افتاده ام بر دارند.زیاد بود؟! زیاد بود...اینکه آدمها حرمت گذارند حریم امن تنهایی هایت را...
عزيزم
هيچ كس ها اتفاقات بزرگي هستند، مهمتر از آنچه گمان مي بري. هيچ كس ها گاهي پررنگ ترين حضور نيمه كاره ي زندگيت هستند. تعليق ميان بايد و نبايد و درست و غلط هايت . هيچ كس ها خواستن هاي تو هستند در مقابله با نمي خواهم هاي ديگري. احساسات خاك گرفته ي پنهان شده ات هستند. هيچ كس ها تكرار ناگزيري هستند از قصه ي "نه پاي رفتن ، نه تاب ماندگاري". هيچ كس ها " همه" هستند و يك مشت دروغ كه براي خودت تكرار مي كني. مي ترسم وقتي كه پاسخ بودن هاي ديگري در زندگيت مي رسد به هيچ كس ، از اين هيچ سخت و سنگين مي ترسم. از سوال هايي كه مي رسند به نمي دانم ها... فرق هست ميان كسي بودن و جاي كسي بودن، ميفهمي؟!
باغبانی که برای سر و سامان دادن به باغچه ی خانه ی پدربزرگم می آمد به علف های هرز می گفت " علف مزخرف". با لهجه ی شیرین ترکی هم می گفت. گاهی روابط بین آدمها پر می شود از همین " علف های مزخرف". نه علف هرز ها، فقط همین علف های مزخرف با تاکید روی حرف آخرش . بهانه گیری ها، کاه گلایه هایی که کوه فاصله می سازند، سو تفاهم و کج فهمی و لجاجت و گاهی حتی پشت گوش انداختن ها، نادیده انگاشتن ها، رفتن ها ، دیر آمدن ها ...متوجهيد؟دیر آمدن ، دیر آمدن، دیر فهمیدن ها.گاهی لازمست تا دیر نشده از ریشه بیرون کشید این علف های مزاحم را، قبل از این که تیشه بر موجودیت داشته هایمان بزنند. حواست که نباشد تمام هستی میان رابطه هایمان را می مکند، خشک می کنند و نابود.بعد نمی شود، نمی توان ...اصلا بعدی نیست که کاری کنیم.یک جور دیگرش هم هست البته ، آدمهایی که سرتا پا و موجودیت خودشان همان علف مزخرف هم نه... علف هرز است. اینکه از کجا و چطور وارد زندگی ما می شوند مهم نیست، یعنی هست اما مهمترش اینست که جراتش را داشته باشیم که حذفشان کنیم. دور باشیم از رنج حضورشان، جراتش را داشته باشیم!
پ.ن:ترجیح دادم کامنتهای پست قبل تایید نشده باقی بمانند
اول: اينكه حضور آدمها تصوير ذهني ما از خودمان را به هم بريزد كلافه كننده و تا حدي ترسناك است. اينكه يك غريبه سرش را پايين بيندازد و صاف برود سراغ ساختارهاي ذهني شما و شروع كند به بهم ريختن همه چيز چندان خوشايند نيست، خيلي از اين آدمها ما را آنطور كه هستيم نمي بينند و نمي پذيرند اما... راستش اينكه گاهي لازم است از آدمهايي كه دوستمان دارند فاصله بگيرم و بازتابي از رفتارمان را در اين غريبه ها تماشا كنيم، گاهي آزره مي شويم... بله... اما اينطور است كه مي شود كاري كرد.
دوم: بگذار آنچه از دست رفتني است از دست برود، تلاش بيش از حد براي باز يابي بعضي روابط قديمي گاهي نتيجه اي جز سرخوردگي ندارد. همه ي خرابي ها را نمي شود از نو ساخت
سوم: چندتايي دوست قديمي به يادگار مانده از دوران مدرسه كه جسم آزرده ي درد كشيده و خسته ات را به زور بيرون مي كشند از شلوغي و بي حوصلگي لحظه، پرت مي كنندت بين بادكنك هاي رنگي و كيك شكلاتي و فضاي خواستني و دنج رستوراني كه هميشه دوست مي داشتي، گم ميشوي بين صداي خنده و شوخي و همهمه ي آدمها. من ارديبهشتي هاي خواستني زيادي دارم توي همين زندگي طفلكيم
١-اينها را به خودم، به اين موجود حساس نه چندان انتقاد پذير مي گويم
٢-البته كه غمگين مي شوم، اما ...
٣-خوبم، درد هست اما همينكه مي گويند چيز مهمي نيست، همينكه تمام مي شود، درمان مي شود،همينكه رو به بهبودم... همين است كه خوبم. ممنون بابت كامنت ها.
پ.ن: م ي ت و ا ن م.ا ي ن . ب ا ر
نه سپيد و نه سياه و نه حتي خاكستري. آدمهاي دور و برم را بي رنگ مي خواستم، شفاف و شيشه اي . مي خواستم نور از لحظه هاي حضورشان عبور كند و شانه به شانه شان بنشينم به تماشاي زندگي. ميخواستم لبريز اطمينان باشم، از اينكه هستند، از اينكه اين هستي پررنگ ترين اتفاق نيفتاده ي دنياست. خوب نيست، ميانه ي يك مشت نمي دانم ايستادن... تكرار شدن... از دست دادن و بازيگر گير افتاده توي نقش بودن. مي داني؟!خوب نيست گلدان كوچك تك افتاده باشي، پشت پنجره ي فراموشي!
مي گويم آدمها براي ماندن دليل مي خواهند، بهانه ها تنها به كار "رفتن" مي آيند. كسي حتي گوش نمي كند، عهد مي كنم كه بعد از اين حرفي نزنم. قسمتي از وجودم مي خواهد دور باشد از گذشته و تكه ي ديگري فقط آرزو مي كند كه خودش باشد. انگاري افكارم موج برداشته اند، بالا و پايين مي شوند، تاب مي خورند و باقي مي گذارندم ميانه ي اين سرگيجه ي مدام. ميداني... مرا همين ترس از دست دادن ها از زندگي گرفت. همين وحشت تنها ماندن ،تنها گذاشت، همين حاشيه ي امن كاري نكردن ها...رفتن ها، پيش از هر آمدني رفتن ها!
دلم ميخواهد دور بيندازمش، سمت راست بدنم را مي گويم. از درد پاشنه ي راست شروع شده بود، بعد پاي چپ و حالا درد بي امان كمر و زانو . به معني واقعي " تمام استخوان بودنم درد مي كند" . فقط محض خاطر اينكه همه ي اين سالها با قد صد و هفتاد و سه سانتي متري ام كفش هاي كاملن تخت پوشيدم و همينطور بي امان راه رفته بودم و رفته بودم و خب حالا مانده بودم اين جايي كه هستم.چيزي به پايان ترم نمانده و من هنوز حتي پروپوزالم را تمام نكرده ام، ليست آزمايشها ناقصند...زمانهاي تحويل فرم پر شده ،راهنما رسما روي اعصاب است و برآورد هزينه ي اوليه سر به فلك گذاشته، توي عزيزترين ماه سال خانه نشين شده ام و روياي تماشاي ارديبهشت شيراز كه تمام مدت شوقش را داشتم زيادي دور از دسترس به نظر مي رسد توي اين اوضاع ... شبيه گير افتادن توي يك كمدي مضحك است و احمقانه ترين قسمتش هم اينجاست كه بيماري مثبت انديشيم امتداد دارد هنوز و هي تكرار مي كنم: درست مي شود... درست مي شود... درستش مي كنيم! يك چيزيم شده...يك جور ناجوري چسبيده ام به زندگي،...