X
تبلیغات
برج و بارو
               برج و بارو
                            تا جنون فاصله اي نيست، از اينجا كه منم!

داشتم فکر می کردم شاید همه ی اینها را باید می گفتم. آن وقتی که اینجا را بستم همه چیز به هم ریخته بود. غیر از مزاحم احمقی که کامنت های بی ربط می گذاشت یک جور حس نا امنی هم بود .اینکه یکی انگار کلمه هایت را زیر و رو می کند. آن وقت ها عصبانی بودم...دلخور بودم و فکر می کردم شاید نباید صادقانه برخورد می کردم. حس خوشایندی نبود...گیر افتاده وسط یک مشت سو تفاهم.رفتن همیشه راه حل بهتری است اما درد قضاوت شدن وقتی که تو حتی هیچ ربطی به ماجرا نداشتی چندان دلچسب نیست. دنیا اینطور است دیگر. رفتنی است. حالا اینکه ما گمان می بریم باید بر مدار خواست ها و مرزها و عرف از منظر ما بچرخد چیز دیگری است. آن وقت ها اینکه کسی به خاطر من حس ناخوشایندی داشته و نگفته غمگینم کرد. سعی کردم کاری کنم. بعد احساس حماقت کردم بابت باورم!و حتی بابت ردپای اینجا که هیچ به خاطرم نمی رسد کی به جا گذاشتم.بعدترش عصبانی هم شدم ...از بازی ها و بی انصافی ها . مثل تاوان دادن برای اشتباهی که از جانب تو نبوده. حالا که فکرش را می کنم بعد از همه ی اتفاقاتی که این ماههای اخیر از سر گذارندم شبیه یک شوخی کوچک است.کودکانه...دلگیر نیستم...قضاوت هم نمی کنم.اراستش را بخواهی حتی لبخند می زنم به یادآوریش...زمزمه می کنم: عجب!اما می خواهم اینجا مال من باشد.نمی خواهم حذفش کنم برای اینکه توی یکی دو تا پست از دوستی ذکری هم شده. اینجا سهم من است. اینها را پای گلایه نگذار. شاید متقابلا برای تو هم همینطور بوده. اما حداقل من آن وقتی که گفتم اگر خوشحال باشید راضیم راست می گفتم. نمی خواهم دوباره اینجا باشم.فقط میخواهم همینطور سهم من بماند...دست نخورده! زیاد است؟

+ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 20:37 پريسا